نوشته شده در دیدگاه‌تان را بنویسید

قدرت فکر

پیرمردی تنها در روستایی زندگی می کرد. او قصد داشت مزرعه ی سیب زمینی خود را شخم بزند، امّا کار بسیار سختی بود و تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان به سر می برد. پیرمرد نامه ای به پسرش نوشت و وضعیت خود و مزرعه را برایش توضیح داد:

«پسر عزیزم، من حال خوشی ندارم، چراکه امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست می داشت. من برای کار در مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی، تمام مشکلات من حل می شد و مزرعه را برایم شخم می زدی. دوستدار تو پدرت!»

پس از مدّتی، پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:

«پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام!»

سپیده دم روز بعد، دوازده نفر از مأموران و افسران پلیس محلّی نزد پیرمرد آمدند و تمام مزرعه را زیر و رو کردند، بدون آنکه اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه ی دیگری برای پسرش فرستاد و او را از آنچه که روی داده بود، مطّلع کرد و از این امر اظهار سردرگمی نمود!

پسرش پاسخ داد: «پدر، برو و سیب زمینی هایت را بکار. این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم!»

نوشته شده در دیدگاه‌تان را بنویسید

موفق ترین فروشنده دنیا

یک پسر تگزاسی برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از فروشگاه های بزرگ در ایالت کالیفرنیا که همه چیز می فروشند، می رود. مدیر فروشگاه به او می گوید: یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه ی کار، در مورد استخدام تو تصمیم می گیریم.

ادامهٔ «موفق ترین فروشنده دنیا»

نوشته شده در دیدگاه‌تان را بنویسید

ذره ای سودمند باش

روزی مردی داخل چاهی افتاد،

عارفی او را دید و گفت: حتماً گناهی انجام داده ای.

دانشمندی عمق چاه و رطوبت خاک آن را تقریب زد و اندازه گرفت.

روزنامه نگاری در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد.

مربّی ای به او گفت: این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند، در واقعیت وجود ندارند.

پزشکی برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت.

پرستاری کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد.

روانشناسی او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده ی افتادن به داخل چاه کرده بودند، پیدا کند.

فرد دانایی او را نصیحت کرد: خواستن توانستن است.

فرد خوشبینی به او گفت: ممکن بود یکی از پاهایت بشکند.

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بیرون آورد!

نوشته شده در دیدگاه‌تان را بنویسید

خر گنه کار

روزی روزگاری یک شیر و یک پلنگ و یک سگ و یک خر در بیشه زاری می زیستند. ازقضا آن سال بارانی نبارید. رودخانه خشک بود و مزرعه غبارآلود و غذایی وجود نداشت.

شیر غرّید: چرا همه چیز به هم ریخته است؟ چرا باران نمی بارد؟ چرا غذایی برای خوردن نداریم؟ شاید به این خاطر که یکی از ما مرتکب گناهی شده و خداوند از ما خشمگین است.

پلنگ گفت: آری، یکی از ما مرتکب گناهی شده است.

سگ گفت: حتما‌ً همینطور است.

خر پیشنهاد داد: ما گناهانمان را خواهیم گفت تا خشم خداوند فرو بنشیند و برایمان باران بفرستد.

از این رو شیر آغاز به سخن کرد: من مرتکب گناه بزرگی شده ام. من گاو مرد بیچاره ای را شکار کردم. دیگر حیوانات گفتند: نه‌! نه‌! این گناه بزرگی نیست.

بعد پلنگ گفت: من گناه بزرگی کرده ام. یک روز که پیرزنی از ترس من می گریخت، من بزش را کشتم. دیگران گفتند: آه‌، نه‌، این کار هم گناه نبوده است.

بعد سگ گفت: دخترکی گربه ای داشت که او را خیلی دوست می داشت. من با گربه جنگیدم و او را کشتم. دیگران گفتند: آه‌، نه، این که اصلا گناه نبود‌! بعد سه حیوان دیگر به خر نگریستند.

خر گفت: مردی با من به دهکده می رفت. ایستاد و با دوستی حرف زد. بعد من اندکی علف از کنار جاده خوردم. سایر حیوانات گفتند: آه‌!  آه!  آه!  این از گناهان نابخشودنی است! گناه به این بزرگی! بعد همه به خر یورش بردند و…

نوشته شده در دیدگاه‌تان را بنویسید

تمرکز

از عارف بزرگی پرسیدند: «آیا پس از این همه دانش و فرزانگی، هنوز هم به ریاضت مشغولی؟»

گفت: «آری»

گفتند: «چگونه؟»

گفت: «وقتی غذا می خورم، فقط غذا می خورم و وقتی می خوابم، فقط می خوابم.»

ادامهٔ «تمرکز»