نوشته شده در دیدگاه‌تان را بنویسید

شاعر کم حرف

شخصی به شاعری گفت: شعری برایم بخوان

شاعر گفت: از متقدّمین یا از متأخرین؟

گفت: از متأخرین

گفت: از افکار خودم بخوانم یا از سایرین؟

گفت: فارسی باشد برای من فرقی نمی کند

گفت: قصیده بخوانم یا غزل؟

گفت: غزل باشد بشنیدنش راغب ترم

گفت: ادبی باشد یا عاشقانه؟

گفت: عاشقانه باشد بهتر است

گفت: اگر می خواهی رباعی یا مثنوی بخوانم

گفت: مثنوی را ترجیح می دهم

گفت: رزمی باشد یا بزمی؟

گفت: بزمی باشد

گفت: عارفانه باشد یا حکایت؟

گفت: اگر از دلدادگی و عشق باشد مناسبتر است

گفت: عشق حقیقی باشد یا مجازی؟

آن مرد بیچاره مستأصل شد و گفت: برای من همین مقدار که خواندی کافیست، بقیه را برای پدرت بخوان.

نوشته شده در دیدگاه‌تان را بنویسید

ضرب المثل مؤثر

رئیس یک کارخانه خواست ابتکاری کند که کارمندها بهتر کار کنند. یک روز، روی میزها، روی در و دیوار و خلاصه تمام نقاط کارخانه کاغذی چسباند که روی آن نوشته بود: «کار امروز را به فردا میفکن.» از همان روز تمام کارمندها تقاضای اضافه حقوق کردند، تمام کارگرها دست به اعتصاب زدند، و صندوقدار نیز با پول های صندوق ناپدید شد.

نوشته شده در دیدگاه‌تان را بنویسید

عواقب توصیه ی احمقانه

بیماری در اتاق انتظار مطب یکی از پزشکان مشهور نشسته و با نگرانی و اضطراب منتظر بود تا نوبتش برسد. سرانجام نوبت او شد و داخل رفت. دکتر قبل از هر چیز پرسید: «قبل از اینکه اینجا بیایید، پیش کس دیگری هم رفته بودید؟»

بیمار پاسخ داد: «بله، پیش پزشک عمومی که نزدیک خانه مان مطب دارد.»

دکتر با تمسخر گفت: «پیش پزشک عمومی! فقط وقت تان را تلف کرده اید. حالا بگویید ببینم او چه توصیه احمقانه ای به شما کرد؟»

بیمار با تردید گفت: «به من گفت، پیش شما بیایم!»